امروز رو با یکمی تلخی شروع کردیم .تو هنوز دلگیری از دیشب.از اینکه من گفتم راحت ترم که روسری سر نکنم.ازم پرسیدی تا 1 تو نت چیکار میکردم .گفتم با ایمان و سجاد حرف میزدیم شاکی شدی.گفتی این دیگه خواست من برات مهم نیست تو دوست نداری باایمان حرف بزنم.منم گفتم چشم.ولی باز اروم نیستی.میدونم هرچی بیشتر همو دوست داریم بیشتر حساس و زودرنجیم بیشتر دلخور میشیم.دلم برات تنگ شده ولی سعی میکنم امروز نبینمت.میدونی خیلی سخته ولی التهاب بینمون رو کم میکنه اینکار.میدونی چقدر الان دلم بغلت رو میخواد؟یه بار گریه میکردم بغلم کردی .محکم .از اون بغلا میخوام .جالبه که من حرفامو به تو اینجا مینویسم که تو نمیخونی و نمیدونی.ولی خودم دوست دارم این کار رو .بعلاوه چیزایی که لازم نیست رو بهت نمیگم بااین روش و دعوامونم نمیشه.سر کلاسم الان.خیلی نگران کار و درسمم.خصوصا کار. به شدت بهم ریخته م ولی چیزی نمیتونم بگم به تو.برم فعلا خاطرات...
ما را در سایت خاطرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 13:24