تا ساعت 11باهم بودیم.از حال گرفته م پرسیدی.خیلی سعی کردم حالمو توی کلمه ها جا کنم و بهت برسونم چمه.همینقدرم فقط باتو میتونم بگم. من خیلی سکوت رو دوست دارم.دوست دارم که حرف بزنما ولی حرف زدن سخته برام.برای همین کاری که اذیتم نمیکنه سکوته.لازم نیست چون بککنم و بگم چمه تازه بد برداشت بشه از حرفام.از جدا شدن از تو میترسم واقعیته.ولی مگه دست منه.ممکنه یه روز پیش بیاد دیگه.چیزی که باعث میشه راحت قیدتو بزنم یااینه که دروغ بگی بهم .یا خیانت کنی یا منو نخوای.من واقعا دوستت دارم.دلم یه خواب عمیق و طولانی میخواد.خیلی عمیق.خسته م .بدنم روحم. توی تمام شرایط و مشکلاتم حس تنهایی میکنم.حس میکنم مشکلاتم به هیچکس ربط نداره.بی اشتهام.نتونستم شام بخورم.ناهارم تقریبا نخوردم.من از مسول بودن خسته م .مسولیت زندگی خودم و بقیه.از سردرگمی بین همه چیز.شایدم تو راست میگی.شاید اگه ازدواج میکردم راه مشخص میشد.ولی من خیلی میترسم تصمیمی بگیرم و بعد پشیمون شم.الان از روی این احساسات برم زن یکی بشم بعد ببینم نمیتونه خوشبختم کنه.نمیخوام همه چیز داشته باشم نمیخوام همیشه خوب باشه و هیچوقت بد نباشه.مبخوام یه وقتایی باهام خوب باشه.یه وقتایی خدارو شکر کنم بخاطرش یه وقتایی بگم وای من چقدر عاشقشم.تازه خب باید یه ادم مناسب بیاد خواستگاری بعد ازدواج کنم .با وجود هاله و هانیه من باید یا صبر کنم اونا ازدواج کنن یا با کسی دوست بشم زنش بشم یا خودم اشنا بشم.چون هیچکس نمیاد از بچه کوچیکه معرفی کنه .پس بااین اوصاف تقریبا ازدواج کنسله خاطرات...
ما را در سایت خاطرات دنبال میکنید
برچسب: live, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 2:14