خاطرات

متن مرتبط با «4 living calgary» در سایت خاطرات نوشته شده است

24مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز رو با یکمی تلخی شروع کردیم .تو هنوز دلگیری از دیشب.از اینکه من گفتم راحت ترم که روسری سر نکنم.ازم پرسیدی تا 1 تو نت چیکار میکردم .گفتم با ایمان و سجاد حرف میزدیم شاکی شدی.گفتی این دیگه خواست من برات مهم نیست تو دوست نداری باایمان حرف بزنم.منم گفتم چشم.ولی باز اروم نیستی.میدونم هرچی بیشتر همو دوست داریم بیشتر حساس و زودرنجیم بیشتر دلخور میشیم.دلم برات تنگ شده ولی سعی میکنم امروز نبینمت.میدونی خیلی سخته ولی التهاب بینمون رو کم میکنه اینکار.میدونی چقدر الان دلم بغلت رو میخواد؟یه بار گریه میکر...

    ادامه مطلب
  • 14مهر

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی برات تنگ شده.امشب از خستگی خوابت برد .منم دارم پربود میشم دلم درد میکنه قلبمم اذیت میکنه تند میزنه نفس کم میارم.دلشوره دارم خیلی بی قرارم.فردا میخوام برم فارابی سر بزنم به دوستم.میخوام بااین ترس روبرو بشم.برم اونجا.استرس باز اومده سراغم.حس اون شبایی رو دارم که فرداش باید میرفتم اتاق عمل.چقدر از اون محیط بی زارم.فکر کنم باید برای قلبم برم دکتر ببینم چیه ماجرا.این تپش اذیتم داره میکنه.ازم خواستی شرایطمو تو خونه تغییر بدم.برای من سخته دیگرانو ناراحت کردن.کمک نکردن به فکر خودم بودن.خیلی سخت...

    ادامه مطلب
  • 4مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز از دانشگاه که اومدم بخاطر ناهار خوردن من مغازه ت رو بستی اومدی منو بردی خودت غذا دادی بهم با دستای خودت تمام توجهت به من بود.نفهمیدم توی اون چند دقیقه چقدر برای داشتنت خدا رو شکر کردم.برای اینکه انقدر دوستم داری.بعدش رفتیم پارک.اهنگ به تو مدیونم رضا صادقی از رادیو پخش شد.حسرت زینب تو صدات بود نتونستم خودمو کنترل کنم و نگم ولی تو گوش دادی و اشک ریختی باهاش.من خیلی احساس ناتوانی کردم.حس کردم من چی دارم که باهاش با زینب بجنگم .من چه شانسی دارم برای تصاحب قلبت؟خیلی دردناکه برام که تو اونو این ...

    ادامه مطلب