خاطرات

متن مرتبط با «20 مهر ماه» در سایت خاطرات نوشته شده است

22مهر

  • نیلوبلاگ

    صبح رفتیم کله پاچه خوردیم دوربین جریمه ت کرد.برای همین نذاشتم ناهار بریم بیرون جبران بشه فعلا جریمه شدنت.از طرف دیگه وقتی بهم گفتی مامانت گریه میکرده یا نیاز به بودن تو داشته یا نگرانت شده که ازت بی خبره کجایی چی میخوری خیلی ناراحت شدم.درسته من دوست دارم تمام تو مال من باشه ولی خب تو تنها پسرشی.من...

    ادامه مطلب
  • 24مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز رو با یکمی تلخی شروع کردیم .تو هنوز دلگیری از دیشب.از اینکه من گفتم راحت ترم که روسری سر نکنم.ازم پرسیدی تا 1 تو نت چیکار میکردم .گفتم با ایمان و سجاد حرف میزدیم شاکی شدی.گفتی این دیگه خواست من برات مهم نیست تو دوست نداری باایمان حرف بزنم.منم گفتم چشم.ولی باز اروم نیستی.میدونم هرچی بیشتر همو دوست داریم بیشتر حساس و زودرنجیم بیشتر دلخور میشیم.دلم برات تنگ شده ولی سعی میکنم امروز نبینمت.میدونی خیلی سخته ولی التهاب بینمون رو کم میکنه اینکار.میدونی چقدر الان دلم بغلت رو میخواد؟یه بار گریه میکر...

    ادامه مطلب
  • 21مهر

  • نیلوبلاگ

    دچار یعنی عاشق...و نمیدانی چه زجری میکشد ماهی بیچاره که دچار آبی بیکران دریاست...من دچار توام؟!چقدر میخوام این نخواستن رو... با تو زندگی به یه بهونه گره خورده.معتقدم فقط با هدف های کوچیک میشه زندگی کرد...

    ادامه مطلب
  • 20 مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز تاسوعاست.من حالم چند روزه یه جوریه تهوع و سرگیجه و سردرد و خون دماغ.نگین اینا هم که نیومدن شمال منم نرفتم.با هانیه موندیم خونه. البته یکمی استرس دارم که نرفتما.نمیدونم یعنی اوکیه اوکی نیستم.عذاب وجدان دارم انگار از اینکه بقیه رو ناراحت کرده باشم.دیشب با تو بودم.رفتیم دریاچه چیتگر.کلی هم با هم حرف زدیم بهم گفتی شوهر کردم باهاش زیاد خوب رفتار نکنم.گفتی یکمی خودخواهی لازمه.اما من میخوام عاشقانه زندگی کنم در صورتی که بشه.حالا فعلا ترجیح میدم صبر کنم تا با کسی باشم که فهمش رو داشته باشه.اخرش دو...

    ادامه مطلب
  • 19 مهر

  • نیلوبلاگ

    سرکلاسم خیلی دلم برات تنگ شده خیلی زیاد.هنوز ناراحتم هنوز استرس دارم.بذار بعد کلاس بنویسمxa0...

    ادامه مطلب
  • 18مهر

  • نیلوبلاگ

    تا ساعت 11باهم بودیم.از حال گرفته م پرسیدی.خیلی سعی کردم حالمو توی کلمه ها جا کنم و بهت برسونم چمه.همینقدرم فقط باتو میتونم بگم. من خیلی سکوت رو دوست دارم.دوست دارم که حرف بزنما ولی حرف زدن سخته برام.برای همین کاری که اذیتم نمیکنه سکوته.لازم نیست چون بککنم و بگم چمه تازه بد برداشت بشه از حرفام.از جدا شدن از تو میترسم واقعیته.ولی مگه دست منه.ممکنه یه روز پیش بیاد دیگه.چیزی که باعث میشه راحت قیدتو بزنم یااینه که دروغ بگی بهم .یا خیانت کنی یا منو نخوای.من واقعا دوستت دارم.دلم یه خواب عمیق و طولانی ...

    ادامه مطلب
  • 17 مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح شاکی بودی.دیر رسیده بودی سر کارت.منم با خونریزی و کلی لباس خونی بیدار شدم کلا شروع گندی بود.بعد برامون یه برگه ی سرشماری سلامت اوردن.اونو که گرفتم ز زدم مامان بابام فهمیدم بیرون شهرن.با شیدا رفتیم اداره طرح.اونجا بهم گفت حداقل تا 4.5 ماه دیگه هیچ خبری نیست.4.5 ماه باید بیکار بشینم تو خونه.خیلی اعصابم خورده .تو اومدی اینجا پیشم .باهم ناهار خوردیم.وقتی تو اینجایی همه چیز خوبه.بااینکه خیلی کار داشتی ولی اومدی.اماالان که رفتی خیلی ناراحتم .نمیدونم باید چیکار کنم بی حوصله م.طرحم چی کار چی د...

    ادامه مطلب
  • 14مهر

  • نیلوبلاگ

    دلم خیلی برات تنگ شده.امشب از خستگی خوابت برد .منم دارم پربود میشم دلم درد میکنه قلبمم اذیت میکنه تند میزنه نفس کم میارم.دلشوره دارم خیلی بی قرارم.فردا میخوام برم فارابی سر بزنم به دوستم.میخوام بااین ترس روبرو بشم.برم اونجا.استرس باز اومده سراغم.حس اون شبایی رو دارم که فرداش باید میرفتم اتاق عمل.چقدر از اون محیط بی زارم.فکر کنم باید برای قلبم برم دکتر ببینم چیه ماجرا.این تپش اذیتم داره میکنه.ازم خواستی شرایطمو تو خونه تغییر بدم.برای من سخته دیگرانو ناراحت کردن.کمک نکردن به فکر خودم بودن.خیلی سخت...

    ادامه مطلب
  • 10مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز صبحو با مسیج قشنگت که دیشب نخونده بودم شروع کردم .نوشته بودی من واقعا فکر میکنم که تو یه فرشته هستی .الانم مسیج دادی که دلم برات تنگ شده..خیلی دوستت دارم منم دلم برات تنگ شده عزیزم.جات واقعا خالیه خداکنه بتونیم با هم بیایم اینجا. اینا چرا راه نمی افتن بیایم تهران پس.؟من دلم تورو میخواد.ببینمت حتما محکم بغلت میکنم و میبوسمت.میخوام برات خوراکیای خوشمزه بخرم بیارم....

    ادامه مطلب
  • 4مهر

  • نیلوبلاگ

    امروز از دانشگاه که اومدم بخاطر ناهار خوردن من مغازه ت رو بستی اومدی منو بردی خودت غذا دادی بهم با دستای خودت تمام توجهت به من بود.نفهمیدم توی اون چند دقیقه چقدر برای داشتنت خدا رو شکر کردم.برای اینکه انقدر دوستم داری.بعدش رفتیم پارک.اهنگ به تو مدیونم رضا صادقی از رادیو پخش شد.حسرت زینب تو صدات بود نتونستم خودمو کنترل کنم و نگم ولی تو گوش دادی و اشک ریختی باهاش.من خیلی احساس ناتوانی کردم.حس کردم من چی دارم که باهاش با زینب بجنگم .من چه شانسی دارم برای تصاحب قلبت؟خیلی دردناکه برام که تو اونو این ...

    ادامه مطلب
  • 5 مهر

  • نیلوبلاگ

    انگار داری سعی میکنی فاصله بگیری .از صبح فقط من بهت ز زدم اونم که گفتی کار دارم باهام حرف نزدی.گفتی سرم شلوغه ولی تو xa0تلگرامی.اونجا کیه که انقدر مهمه برات که مدام چک میکنی...من نمیپرسم .تا جایی که توان دارم تحمل میکنم .کاش نیاد هیچوقت اون روزی که پا رو خودم و تو بذارم اولین باره انقدر حس یکی بودن با کسی دارم امیدوارم خرابش نکنی...

    ادامه مطلب
  • 5مهر

  • نیلوبلاگ

    از صبح که جوابمو ندادی ز هم نزدی بهت مسیج هم دادم اهمیت ندادی.بازم آنلاین های تلگرام بازم خیال زینب.....الان چقدر به من فکر میکنی چقدر به زینب؟دلت برای کدوممون بیشتر تنگ شده؟بارها و بارها اون اهنگ رو گوش دادم.چقدر دوستش داری...چقدر برات از من بی خبری راحته...یه بار بهم گفتی زینب رو بخاطر وفای به عهدش دوست داری.وفای به کدوم عهد؟چه عهدی بینتون بوده جز با هم بودن؟!وفا کرد؟ادما ارزششون به چیزایی هستش که طرف مقابل تو رابطه بخاطرش از اونا میگذره.من بخاطر تو از خیلی چیزا حاضر بودم بگذرم.با تو بودنو به ...

    ادامه مطلب
  • 7مهر

  • نیلوبلاگ

    مهمون داریم.ولی من دلم برات تنگ شده.دیگه تقریبا بودن با تو رو به همه ترجیح میدم.ز زدم رفته بودی پادک بدویی.یعنی تو میگی من زیاد بهت وابسته نمیشم؟!دل تنگتم ......

    ادامه مطلب