
امروز تاسوعاست.من حالم چند روزه یه جوریه تهوع و سرگیجه و سردرد و خون دماغ.نگین اینا هم که نیومدن شمال منم نرفتم.با هانیه موندیم خونه. البته یکمی استرس دارم که نرفتما.نمیدونم یعنی اوکیه اوکی نیستم.عذاب وجدان دارم انگار از اینکه بقیه رو ناراحت کرده باشم.دیشب با تو بودم.رفتیم دریاچه چیتگر.کلی هم با هم حرف زدیم بهم گفتی شوهر کردم باهاش زیاد خوب رفتار نکنم.گفتی یکمی خودخواهی لازمه.اما من میخوام عاشقانه زندگی کنم در صورتی که بشه.حالا فعلا ترجیح میدم صبر کنم تا با کسی باشم که فهمش رو داشته باشه.اخرش دو...
ادامه مطلب